لبخندی برای مادر بزرگ!


لبخندی برای مادر بزرگ!

فرانسواز هریتیه، یکی از مهم ترین چهره های علمی فرانسه و جهان در حوزه انسان شناسی است. او شاگرد مستقیم کلود لوی استروس و نخستین جایگزین او  در کرسی ریاست آزمایشگاه انسان شناسی اجتماعی کلژ دو فرانس بود.

 

در سال 2012، هریتیه کتابی  منتشر کرد با عنوان : «نمک زندگی» این اثر تنها کتاب غیر آکادمیک هریتیه در میان آثار فراوانش است و او در پاسخ به اینکه  چرا آن را نوشته است می گوید: روزی یکی از دوستانم، یک پزشک برجسته و مسن، به من نامه ای نوشت  که در آن گفته بود: «چند روزی از بیماران، مرخصی دزدیده ام» . منظورش این بود که تعطیلاتی بی موقع و دزدکی به خودش داده است. من بسیار به این واژه «دزدیدن» فکر کردم و بعد برای او نامه ای نوشتم و به او گفتم: به نظر من، اشتباه تو واقعا همین است، تو چیزی را ندزدیده ای، بلکه پزشکی و بیمارانت همه زندگی تو را دزدیده اند!

 

هریتیه، با این فکر است که کتاب خود را نوشته است: «نمک زندگی»(le Sel de la vie/Odile Jacob)، این،  به قول او گونه ای حس «سبکباری» و «شیرینی» است که صرفا  در واقعیت «وجود داشتن» نهفته است و اغلب ما  به آن توجهی نمی کنیم، زیرا آنقدر تنگ نظریم که تنها و تنها به این یا آن موضوع در زندگی خود می اندیشیم و چیزهایی را که در کنار آنها وجود دارند، نادیده می گیریم؛ اغلب تصور می کنیم که زندگی باید سراسر کارها و مسئولیت هایی «بزرگ» باشد، حال آنکه در کنار این کارها، می توان هستی را در برخی از سبک سری های کوچک بازیافت:

 

پرسه زدن  در یک فروشگاه بزرگ، راندن یک خوردرو جیپ در یک جاده کوچک خاکی، کشاندن پاهای خود درتوده  برگ های زرد و فروریخته پارک و گوش دادن به صدای خش خش آنها، نگریستن با مهربانی به عکس مادر بزرگ و لبخند زدن،  تماشای حرکت ابرها، گذاشتن سر روی شانه کسی که دوستش داریم و خوابیدن، گوش دادن به صدای باران و تگرگ، خوابیدن در هر ساعتی که خواسته باشیم، شرکت در یک جشن مردمی، تماشای یک آتش بازی... آیا آدم های مهم، آیا کسانی که در زندگی مسئولیت های سنگین بر عهده دارند، آیا همه ما که امروز از معجزه حیات بهره می بریم، باید همه  زندگی خود را نثار دیگران کنیم؟ آیا باید همه لحظاتی را که تکرار نخواهند شد  بر مساله ای هر اندازه هم که اهمیت داشته باشد، متمرکز کنیم؟

 

و  زیبایی این حیات و زندگی را که همه جا در اطرافمان در جریان است نبینیم؟ چگونه می توانیم  متوجه نباشیم که  نگاهی متفاوت به زندگی،  نگاهی کمی آن طرف تر، می تواند بسیاری چیزها را تغییر دهد. وقتی دردی بزرگ داریم،  تنها برای چند لحظه، نگریستن به یک صحنه ساده از زندگی، می تواند آن درد را ولو برای مدتی کوتاه، کاهش دهد.

 

زندگی مدرن، انسان ها را در شتابی وارد کرده است که اغلب هر معنایی را از خود گرفته است: انباشتن پول، اندیشیدن به پول، مصرف کردن پول، چرخه هایی به وجود آورده اند که افراد گاه خود را چنان درون آنها اسیر می کنند که دیگر قادر نیستند بپندارند زندگی می تواند طعمی دیگر هم داشته باشد، لذتی  که یک بار بیشتر نصیب هیچ کسی نخواهد شد، این شتاب  به خصوص زمانی که  چشمان خود را بر زمین دوخته و  تمام حس هایمان را نسبت به همه چیز و همه کس از کار انداخته ایم، معنایی ندارد جز از دست دادن زندگی و جز شتابی برای رسیدن هر چه سریع تر به پایان، جایی که افسردگی مطلق انتظارمان را می کشد، آنقدر شتاب زده که  نه زمانی برای دوست داشتن خواهیم داشت و نه  فرصتی برای دوست داشته شدن: اما زندگی می تواند بسیار بیشتر از آنچه می پنداریم  به ما نزدیک باشد، به اندازه ای که یک نفس کوتاه می کشیم؛ به اندازه ای که چند لحظه کوتاه دردمان آرام می شود؛ به اندازه ای که صدایی گنگ از خیابان تا به ما می رسد؛ زندگی می تواند پرده ��ای روشنی باشد که می کشیم؛ دست هایی که آرام روی هم می ساییم؛ قلم را زمین می گذاریم؛ دیگر فکر نمی کنیم؛ دیگر  دغدغه ای نداریم؛ لیوان آبی با آرامش بر می داریم و می نوشیم؛ چشمانمان را می بندیم؛ کندی را در تمام وجودمان احساس می کنیم؛ و شتابی را حس می کنیم که از ما دور می شود، که دیگر اجازه نمی دهیم وجود ما را با خود روانه دوزخ کند؛ جعبه ای را باز می کنیم و عکس کهنه و رنگ و رو رفته ای را بیرون می کشیم؛  با مهربانی نگاهش می کنیم: زندگی شاید، در همین نگاه و لبخند مهرآمیز به عکس مادر بزرگ خلاصه شود.

ناصر فکوهی

این یادداشت در همکاری مشترک با روزنامه اعتماد منتشر می شود و در شماره 14 دی ماه 1393 این روزنامه (صفحه آخر) منتشر شده است.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه